قدیم یا جدید ؟!

دَمِ آسانسور بودم که مش قدرت «سرایدار» هم اومد کنارم. بعدِ یه سلام علیک، ازم پرسید ساعت چنده؟
گفتم: ساعت هفتِ «غروب»
گفت: قدیم یا جدید ؟
با یه لبخند گفتم مش قدرت ما به روزیم کلا" :) ، ساعت به وقت جدید الان هفتِ .
گفت: باید میرفتم دنبالِ شوفاژکار، هنو هیچی نشده هوا چه زود تاریک شد الان دیگه نمیاد.
تو همین حین یکی از همسایگان محترم به جمع دونفره ما اضافه شد و آسانسور هم طبق معمول تو طبقه دوم گیر کرده بود!
بعدِ سلام علیک مش قدرت گفت: آقای محمدی ساعت هنو هفتِ و هوا زود تاریک میشه اصلا همه کارام بهم گره خورده :(
آقای محمدی گفت: هفتِ قدیم یا جدید ؟ :|
و من ناخودآگاه خندیدم به اوضاعِ قدیم و جدید این روزا :))
مزخرف ترین پاسخ به سوال اینه که بپرسی ساعت چنده و جواب بدن «قدیم یا جدید!» :|
یکی از پرکاربردترین سوال و جواب مهرماه همینه بوده و هست، این مصوبه که باعث سردرگُمی ساعتِ بنده خدا شده با هدف صرف جویی تو مصرف برق مصوب شد ولی تا اونجایی که من تو نت تحقیق کردم، تاثیر چندانی نداشته و فقط باعث بهم ریختن اوقات شریفمون شده!
خودِ جناب ساعت هم تو این مونده که الان وقتش به وقتِ قدیمه یا جدید..!!!

منم، پسرِ همان پدر..!!!

[گفت...]: الووو
[گفتم]: سلام، بله بفرمایید .
[...]: مَمَد ظهر نونم بگیر بیار عمو بهرام اینا اومدن .
[گفتم]: پدر جان اشتباه گرفتین، من محمد نیستم!
[...]: اُهوووم«سرفه» خدافظ .
[گفتم]: خدانگهدارتون
[ظهر] «پسرِ همون پدَره که اشتباهی گرفته بود»
[...]: الوووو
[گفتم]: سلام، بفرمایید
[...] مردِ.... «بووووق های مکرر» مردونگیت کجاست پس! چرا شرافت نداری؟؟؟ . واسه چی پدرم من صب اشتباهی بهت زنگ زده سرِ کارش گذاشتی؟؟؟ «بوووق» .
و بعد هم گوشیو قط کرد و اَمون برا توضیح من نذاشت، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گوشیو از جلو گوشم بیارم روبرو صورتم و بهش نگا کنم.. :|

میلاد چرا..؟!

تو وب دکتر کوچک زاده گرامی، به قول معروف در حال ورق زدنِ وبش بودم که یکی از پستای سال 91کِش خیلی برام جالب بود و هیچ رَقَمه نمیشد ازش گذشت و برا بقیه تعریفش نکرد[!]
نوشته بود: دوستي داشتم كه مهندس پروژه برج ميلاد بود، اون تعریف میکرد : يه گروه ژاپني اومده بودن براي بازديد از برج میلاد. حدودا ١٤ يا ١٥ نفر بودن ، من هم با دو نفرشون رفتم و شروع به توضيح دادن كردم واينكه حدود ٤٥٠ تا ٥٠٠ ميليون دلار هم هزينه ساخت برج شده به اضافه اينكه ٨ سال هم از موقع شروع تا پايانش طول كشيده ،بعد هم رفتيم توي آسانسور كه قسمتهاي كلاهك و pinnacle رو بهشون نشون بدم كه توي آسانسور يكيشون پرسيد از اين قسمتshaft چه استفاده اي ميشه؟ من هم نيشخندي زدم و گفتم كه خوب معلومه ديگه اين قسمت كلاهك ٢٥٠٠٠ تني رو كه بزرگترين كلاهك برج مخابراتي در دنيا هست رو نگه ميداره. اون گفت نه منظورم اين نيست، يعني اينكه اينجا مسكوني هست يا اداري؟ من گفتم نه اين قسمت خاليه و راه پله و آسانسور اينجاست. اون هم ديگه چيزي نگفت و رسيديم به بالاي برج .
روي تراس كه بوديم ژاپني اولي ازم سوال كرد كه اين كوهها مال كشور شماست؟ من هم بادي در غبغب انداختم و گفتم بله تمام اونها مال كشور ماست. گفت ارتفاعشون چقدره؟ گفتم ٤٠٠٠ متر حدودا، گفت چقدر از اينجا فاصله داره؟ گفتم حدودا ٨ كيلومتر. گفت تله كابين هم داره؟؟ گفتم بله داره، ميخواين ببرمتون اونجا؟ گفتن نه احتياجي نيست. اون اولي از من پرسيد كه شما مسوول پروژه هستين؟ و من هم كه خيلي جو گرفته بودم گفتم بله خودم هستم (البته نبودم و فقط مسوول يه قسمت كوچيكش بودم) بعد يه چيزي به ژاپني به هم گفتن و شونه هاشون رو بالا انداختن، اولیه رو به من كرد و گفت شما گفتين اين برج shaft اش خاليه يعني استفاده اداري ومسكوني نداره؟ گفتم بله براي مخابرات ساخته شده. گفت شما گفتين اون كوهها هم مال شماست و كمتر از ١٠ كيلومتر با اينجافاصله داره؟ گفتم بله گفت خوب اگه شما مسوول اين پروژه بودين چرا اين برج رو روي اون كوهها نساختين؟ گفتم اخه اين كه خيلي واضحه توي اون شرايط جوي اين همه مصالح براي ساختن برج اونجا رو چه جوري ببريم؟ گفت خوب من و دوستم هم همينو داشتيم بحث ميكرديم شما اصلا احتياجي به ساختن برج نداشتين يه دكل اونجا ميذاشتين.
يه دكل مخابرات در ارتفاع ٤٠٠٠ متري بهتر از يه دكل روي يك برج ٤٠٠ متري عمل ميكنه. Shaft اين برج كه خاليه كاري انجام نميده. گفتم شوخي ميكنين، خوب اگه اينطوريه شما چرا خودتون بلندترين برج مخابراتي دنيا رو دارين ميسازيد؟ گفت توكيو يه شهريه كه در كنار اب هاي ازاده. بلندترين منطقه اون ١٠٠ متر ارتفاع نداره . در ضمن تا ٦٥ كيلومتريش هم هیچ كوهی نيست. گفتم اين همه برج مخابراتي تو دنيا هست! حرفم تموم نشده بود كه گفت برج رو كه براي رقابت نميسازن، براي نياز ميسازن. تمام اونهاي ديگه هم از اين قاعده مستثني نيستن.
يك كم فكر كردم، برج مسكو ، تيانشان، تورنتو، كوالالامپور .. راست ميگفت! همه اينها در زمينهاي flat land ساخته شدن و حتي تا فاصله ده ها يا صد ها كياومتر اصلا يك تپه ٤٠٠ يا ٥٠٠ متري هم نيست!!!
گفتم اخه ما نياز به يك سمبل ملي داشتيم ! گفت شما ميتونستين يه سمبل ملي با ١٠ يا١٥ ميليون دلار درست كنين نه يك برج ٥٠٠ ميليون دلاري!!! دیدم هیچ کاری بجز سکوت نمیتوان کرد، سکوتی سنگین و غم انگیز حالااز خودم میپرسم واقعا چرا برج میلاد رو ساختیم واقعا چرا ؟!

بادکنکِ حاج آقا..!

هفته پیش داشتم تو پارک با دوستم قدم میزدم که یه پیرمرد [از اون خوشتیپا] دیدیم که با عصا داشت میرفت و 5تا بادکنک دستش بود [!] از شدت فضولی وقتی بهش رسیدم [گفتم]: حاج آقا سلام، ماشااله این همه بادکنک [!!!] [گفت]: سلام جَوُن، برا نوه هام میبرم، مگه نشنیدی شکسپیر چی میگه ؟ [با لبخند گفتم]: نــه ! چی میگه [!؟] [گفت شكسپیر میگه]:اگه یه روزی فرزندی داشته باشم،بیشتر از هر اسباب بازی دیگه ای براش بادكنك میخرم! بازی با بادكنك خیلی چیزها رو به بچه یاد میده؛ بهش یاد میده كه باید بزرگ باشه اما سبك، تا بتونه بالاتر بره . بهش یاد میده كه چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه،حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن . پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه!
ومهم تر ازهمه، بهش یاد میده كه وقتی چیزی رو دوست داره،نباید اونقدر بهش نزدیك بشه وبهش فشار بیاره كه راه نفس كشیدنش رو ببنده،چون ممكنه برای همیشه از دستش بده .
و اگه کسی رو دوس داشت رهاش نکنه چون ممکنه دیگه نتونه به دستش بیاره . و اینکه وقتی یه نفر و خیلی واسه خودت بزرگ کنی در اخر میترکه و تو صورت خودت میخوره . میخوام ببینه بادکنک با این که تمام زندگیش بسته به یه نخ اما بازم توی هوا میرقصه [!]
ماتِ حرفاش مونده بودیم، خیلی قشنگ تعریف کرد . [گفتم]: جانِ حاجی همینو بگو من بنویسم . [خندید و گفت]: به شرطی که یکی از بادکنکارو ببری [!] و این شد که مطلب رو نوشتم و تا خونه یه بادکنک گنده دست مبارکم گرفته بودم و ملت منو چپ چپ نگا میکردن، تنها فرق من با حاج آقا این بود که کسی ازم نپرسید مرد گنده این بادکنک دستت چیکار میکنه تا منم ماجرارو براش تعریف کنم و اونم بنویسه..  ^_^

دیدگـاهِ کاغذی..!

دیدین وقتی دستت با کاغذ میبره اذیتت میکنه ، میسوزه و به هیچ صراطی فکرش از ذهنت بیرون نمیره (؟!) اما مثلا" وقتی که با چاقو میبره بعد چند دقیقه فراموش میکنی (!!) :D حال امروز من بود که خیلیم بد بود :(
به عمق موضوع که فکر کنی میبینی که در واقع کاغذ از چاقو برنده تر نیست فقط آدم چون اون لحظه انتظار بریدن دست رو توسط جناب کاغذ نداره این تفاوت رو بین چاقو و کاغذ احساس میکنه .
به اندازه هزاران برابر موهای مبارکمون تفاوتِ نگرش و از این نمونه ماجراها تو کره ی خاکی اتفاق میوفته . اگر ما به این نگرش ها و تفاوت تفکر ها به دید بُردین دست با کاغذ نگاه کنیم ، باید همیشه با هم دشمن و خون خواه هم باشیم . باید اینو قبول کنیم که اگه کسی تفکرش متفاوته ، دشمنت نیست ، اونم یه انسانه مثل ما ولی با دیدگاه دیگه ای .
امروز استاد گرام ، منو بخاطر اینکه دیدگاهم با دیدگاهش متفاوت بود از کلاس بیرون کرد و این یعنی دیدگاه کاغذی (!) یعنی به تفکر من نسبت به موضوع ، با دید بُریدن دست با کاغذ نگاه کرد (!) میدونید چرا ؟ چون تا حالا سر کلاس ایشون من هیچ وقت نظر یا ایده ای نداشتم و انتظار نظریه پردازی و ارائه دیدگاهی «متفاوت» با دیدگاه خودش رو از من نداشت..(!) و به من از دیدگاه کاغذی نگاه کرد و بعدم. . . ^_^